فاصله ها....
کاش یکی بود یکی نبود***اول قصه ها نبود***اون که تو قصه مونده بود***از اون یکی جدا نبود
اگر کلمه ی دوستت دارم نماشگر عشق خدایی من نسبت به توست
اگر کلمه ی دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست
اگر کلمه ی دوستت دارم پایان همه جدایی هاست
اگر کلمه ی دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست
اگر کلمه ی دوستت دارم کلید زندان من و توست
پس با تمام وجود فریاد میزنم
دوستت دارم گلبرگ

خنجری از پشت خوردم درد را باور کنید
آسمـانم بی ستـاره،چشمهایـم بی نگـاه
درد این دیوانه شبگرد را باور کنید
روی گلها زرد از نامردی پاییز شد
قصه پاییز،این نامرد را باور کنید
سبز بودم با غزل،آنهم به پایان آمده است
حال من،این سبزه زار زرد را باور کنید
تیشه فرهاد را خسرو به یغما برده است
اینکه شیرین هم خیانت کرد را باور کنید

وقتی تو نیستی نه هست های من چونانکه بایدند ... نه بایدها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را :در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای من ست اما چه کسی می داند؟ شاید امروز نیز مبادا !باشد وقتی تو نیستی نه هست های من چونانکه بایدند نه باید ها ...هر روز بی تو ! روز مباداست
وقتی که غذا می خورم.تنها به خوردن فکر می کنم.اگر پیادهروی می کنم تنها به پیاده روی فکر می کنم
اگر مجبر به جنگیدن باشم آن روز باید برایم مانند هر روز .روز خوبی برای جان دادن باشد
چون که من نه در گذشته و نه درآینده . در هیچکدام زندگی نمی کنم
من
تنها به زمان حال اهمییت می دهم. اگربتوانید همیشه بر زمان حال تمرکز کنید
انسانی خوشبخت خواهید شد
when i am eating, that is all i think about.if i am on the march i just concentrate on marching
if i have to fight. it will be just as good a day to die as anyother.because i dont live in either
my future. i am interested only in the present.if you can concentrate
always on tke present . you"ll be a happy man
******************************************************************
عاشق کسی می شویم چون عاشق او شدهایم.عاشقی دلیل نمی خواهد
one is loved because one is loved . no reason is needed for loving

ببین
بیدار شو و ببین دستان پدرت را
تو را از زیر خرمن ها خاک به بیرون می کشد
گناه تو چیست ؟

تمام خاطرات کودکی ات صدای تانک خواهد بود و دستانی مضطرب
وقتی می بینم که هم سالانت بر روی موشک هایی که قرار است خانه ی تو را
خراب کند و اگر زنده بمانی دیگر پدرت را نبینی امضا می کنند قلمم خشک می
شود چرا که می دانم این یعنی پایان تصور دسترسی به صلح پایدار
ولی می دانم که تو آنقدر بزرگی که هیچ گاه مرگ آنها را نخواهی خواست
به من بگو چه می خواهی
موشک ؟
بچه ها یه آهنگ واستون گذاشتم که دانلود کنید
تو این آهنگ حرفهای من زده شده
گلبرگ توهم دانلد کن گوش کن
خیلی دوست دارم گلبرگ![]()
برای دانلود کردن آهنگ روی دانلود آهنگ راست کلید کرده و گزینه ی save target as را انتخاب کنید
لطفا نظرتونو در مورده این پست بدین
ممنون میشم
ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای- در این غروب
می برم به اشیان خود پناه!!
در گریز از این زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از عشق و آرزو
مانده ام همه غم همه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بد سرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبارکهکشان سرنوشت
می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
آن که با تو بود وبا خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم؟کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خودم کنم فرار؟!
تا لبم دگر نفس نمی رسه
ناله ام به گوش کسی نمی رسد
می رسی به کام دل بشنوی:
ناله ای از این قفس نمی رسد....!
خلاصه ببخشید اگه دیر شد
یه متن زیبا که منو تکون داد شاید شما هم تکون بخورید
اما تا روش خوب فکر نکردی نظر نده![]()
بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر (انگلستان) نوشته شده است: كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم
" هرگاه با دیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "
یه جایی دنج و خلوتی یه جایی دور از آدما
یه باغچه از گلهای رز بارون پشت پنجره
آتیش و چای تازه دم رفتن تا اوج خاطره
من و تو و صدای باد یه زندگی شاد شاد
بهت بگم دوسم داری بهم بگی خیلی زیاد
مرغ و خروس مزرعه یه زندگی سبز و پاک
شیرین ترین روز های عمر باشیم به همدیگه هلاک
مهمونمون باشن گلا قناریا و بلبلا
همسایهامون سبزه ها عقاقیا هو سنبلا
صابخونمون خدای خوب اون که همیشه یاوره
هلاهل زندگیش هر که ز اون غافله
خدای من تو می دونی دلم به تو بسته شده
خودت می دونی که دلم از زندگی خسته شده
مدد کن ای خدای خوب این همه خواب به آب نشه
آرزو های شیرینم به تلخیه سراب نشه
به تلخیه سراب نشه....
اشک : دکتر علی شریعتی چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ، وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک . اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در دل می رود!!

مادر
مثل زلال آب
يا هبوط عشق
يا جنون ايثار
و انگار واژه ها مثل هميشه دربرابر
حقيقت بودن و حقيقت ماندن
و حقيقت خوب بودن
حقيرند
چرا كه ايزد مادر را آفريد
تا آنچه را كه واژه ها نميتوانند بشناسند
قلبها با تمام حضور حس كنند
آنچه كه مغزها در برابرش بي سلاحند
تمام تماميت عشق را
و چه زيبا به تصوير كشيد خداوند مادر را و مادر عشق را
خداوند عشق را و عشق مادر را
و اينها هبوط امنيت است و آرامش مثل آغوش گرم و امن مادر
دوستت دارم مادر
روزت مبارک مادر عزیزم.....
و روزتان مبارک مادران عزیز ایران زمین
از اینکه دیر شد منو ببخشید![]()
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم


این عکس ها رو آقای رضا نوربخش زحمت کشیدن و واسه من و گلبرگ دروست کردن
آقا رضا دستتون درد نکنه![]()
![]()

گلم چند روزی میشه ازت بی خبرم کجایی؟؟

دلم میخواد بغلت کنم اما می ترسم...
آره
می ترسم
چون فکرمی کنم که با بغل کردنت احساس اسیر شدن بهت د ست می ده
اولین روز آشنایی
روز اولین برخورد
تو
دختری زیبا و با گذشت
من
من چی؟
پسرکی بی سرو پا
و تنها
تنها تر از تاریکی بودم
تو تاریکی وجودم
دلمو
دل پاره پورمو
بهت نشون دادم
یه دل پاره
زودی از دستم قاپیدی
سرتو پایین انداختی و رفتی
منم نگاهت می کردم
فکر کردم دیگه دل بی دل
دلمو از دست دادم
اما
فردا اوردی گذاشتی در کلبه ی منو رفتی
دل دیگه پاره نبود
دوخته بودی،،با رگهای بدنت دوخته بودی
مونده بودم آخه...آخه منظورتو از این حرف فهمیده بودم
اومدم پیشت خواستم بگم دوستت دارم
اما تو خیلی زرنگ تر از این حرفایی
یوهو حرفمو قط کردی و گفتی
دوستم داری
سکوت بعدش خیلی واسم خوشایند بود
چون داشتم آب می شدم
ولی حالا نیستی
نمی دونم کجایی؟
اما می دونم هنوزم دوستم داری
زود بیا
چون منم
منم
منم......
روزي يک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش
را به يک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقير هستند
آنها يک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت ودرپايان سفر مرد از پسرش پرسيد
:چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسرگفت:فهميدم که ما درخانه يک سگ داريم وآنها چهارتا. ما در حياتمان يک فواره داريم وآنهارودخانه اي دارند که نهايت ندارد.مادرحياتمان فانوس هاي تزييني داريم وآنها ستارگان رادارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم! ![]()
![]()
نظر شما چیه؟؟![]()
براستی کدام یک فقیر است؟![]()
دلم تنگ شده است برای طنين صدای مهربانت...
من دلم تنگ شده ، آری دلم اينقدر تنگ شده که
نمی توان از روزنه کوچکش به بيرون از دلم نگاه کنی ....
دلم برای چشمهای سياهت تنگ شده ....
شب ها زمزمه نکردنه صدای قشنگت در گوشم عذابی سخت شده...
آری تحمل اين فاصله ديگر برايم از سخت هم مشکلتر شده ...
نازنينم ، قشنگم،دلم برای دوستت دارم هايت نيز تنگ شده ....
دلم اينقدر تنگ و کوچک شده که آن را از پشت دريچه قلبم قفل زدم

درد دلهای شبانه ی یک کودک
...خدايا ...
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين
نمی دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن
و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده .
خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم ...
خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری ...
چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور ...
خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟
آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی ..
خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟
خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...
چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی ..
خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟
می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟
اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری ...
خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟
اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟
نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات ...
خب تو حق داری .. تو خدايی ...
خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟
سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن ...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتی خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی ...
راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟
خدایا من می ترسم ...
خسته ام ...
خدايا شب به خير ![]()
نظر بده وگرنه دعا می کنم بری جهنم![]()

خدايا شكرت كه غم را آفريدي درد را آفريدي دلتنگي را آفريدي اشك را آفريدي چرا كه اگرهميشه مي خنديدم وشاد بودم تورا ازخاطرمي بردم اين واقعيت است من انقدرنمك نشناس هستم كه تنها تورا درغمهايم صدا كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد![]()
نیوتن یا پاسکال![]()
همهي دانشمندان ميميرند و به بهشت ميروند. آنها تصميم ميگيرند كه قايمباشك بازي كنند
. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد
. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند
. همه شروع به قايم شدن ميكنند به جز نيوتن. نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين ميكشد و داخل آن روبروي اينشتين ميايستد
. اينشتين ميشمرد: 1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز ميكند و ميبيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين ميگويد
: "سوكسوك نيوتن!!" نيوتن انكار ميكند و ميگويد نيوتن سوكسوك نشده است
. او ادعا ميكند كه نيوتن نيست
. تمام دانشمندان بيرون ميآيند تا ببينند چگونه او ثابت ميكند كه نيوتن نيست. نيوتن ميگويد: "من در يك مربع يه مساحت 1متر مربع ايستادهام... اين باعث ميشود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است، من پاسكال هستم
، پس"سوكسوك پاسكال!!!". ![]()
![]()
![]()
![]()
طناب
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره
یکم دقت کنی تو هم می تونی ببینی
دمد مای غروب کنار يه ده قشنگ , توی دشت سر سبز يه <بابائی> وايساده بود .
می خواست مناجات کنه !
روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده !
يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد !
طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن !
يهو صدای چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولی ....
بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده !
يدفعه صدای گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود , دشتو گرفت .
يارو بازم نگرفت !
گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم !
خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد .
مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت !
یاد بگیریم که میتونیم در لحظه لحظه گذر عمرمون خدا رو ببینیم ( خدا همیشه با ماست)
