تبليغاتX
گلبرگ گل من

گلبرگ گل من

کاش یکی بود یکی نبود***اول قصه ها نبود***اون که تو قصه مونده بود***از اون یکی جدا نبود

فاصله ها....

http://www.golbarg-gole-man.blogfa.com
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

دوستت دارم گلبرگ(بازگشت دوباره ی من به جمع وبلاگ نویسان)

         اگر کلمه ی دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست

         اگر کلمه ی دوستت دارم  نماشگر عشق خدایی من نسبت به توست

         اگر کلمه ی دوستت دارم  راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست

         اگر کلمه ی دوستت دارم  پایان همه جدایی هاست

         اگر کلمه ی دوستت دارم  نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست

         اگر کلمه ی دوستت دارم  کلید زندان من و توست

         پس با تمام وجود فریاد میزنم

                                                    دوستت دارم گلبرگ

  dooset daram golbarg

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

 آی مـردم،لحظـه های سـرد را باور کنید

 خنجری از پشت خوردم درد را باور کنید

 آسمـانم بی ستـاره،چشمهایـم بی نگـاه

 درد این دیوانه شبگرد را باور کنید

 روی گلها زرد از نامردی پاییز شد

 قصه پاییز،این نامرد را باور کنید


 سبز بودم با غزل،آنهم به پایان آمده است

حال من،این سبزه زار زرد را باور کنید


 تیشه فرهاد را خسرو به یغما برده است


 اینکه شیرین هم خیانت کرد را باور کنید

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

در انتظار تو سوختم....اما هنوز جان دارم....

وقتی تو نیستی نه هست های من چونانکه بایدند ... نه بایدها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را :در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای من ست اما چه کسی می داند؟ شاید امروز نیز مبادا !باشد وقتی تو نیستی نه هست های من چونانکه بایدند نه باید ها ...هر روز بی تو ! روز مباداست

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

متن دو زبانه....

وقتی که غذا می خورم.تنها به خوردن فکر می کنم.اگر پیادهروی می کنم تنها به پیاده روی فکر می کنم

اگر مجبر به جنگیدن باشم آن روز باید برایم مانند هر روز .روز خوبی برای جان دادن باشد

چون که من نه در گذشته و نه درآینده . در هیچکدام زندگی نمی کنم

من

تنها به زمان حال اهمییت می دهم. اگربتوانید همیشه بر زمان حال تمرکز کنید

انسانی خوشبخت خواهید شد

 

  

when i am eating, that is all i think about.if i am on the march i just concentrate on marching

if i have to fight. it will be just as good a day to die as anyother.because i dont live in either

my future. i am interested only in the present.if you can concentrate

always on tke present . you"ll be a happy man

******************************************************************

عاشق کسی می شویم چون عاشق او شدهایم.عاشقی دلیل نمی خواهد

one is loved because one is loved . no reason is needed for loving 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

نامه ای به کودکان آواره ی لبنان و فلسطین

نامه ای به کودکان آواره ی لبنان و فلسطین

کودکانبازی های ه ات کجاست ؟
خنده هایی که خبر از بهار زندگی ات دارند را کدام گلوله از لبانت گرفت



ببین

بیدار شو و ببین دستان پدرت را
تو را از زیر خرمن ها خاک به بیرون می کشد
گناه تو چیست ؟

تمام خاطرات کودکی ات صدای تانک خواهد بود و دستانی مضطرب

وقتی می بینم که هم سالانت بر روی موشک هایی که قرار است خانه ی تو را
خراب کند و اگر زنده بمانی دیگر پدرت را نبینی امضا می کنند قلمم خشک می

شود چرا که می دانم این یعنی پایان تصور دسترسی به صلح پایدار


ولی می دانم که تو آنقدر بزرگی که هیچ گاه مرگ آنها را نخواهی خواست


به من بگو چه می خواهی
موشک ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط گلبرگ  | 

سلام

بچه ها یه آهنگ واستون گذاشتم که دانلود کنید

تو این آهنگ حرفهای من زده شده

گلبرگ توهم دانلد کن گوش کن

خیلی دوست دارم  گلبرگ

دانلود آهنگ

برای دانلود کردن آهنگ روی دانلود آهنگ راست کلید کرده و گزینه ی save target as را انتخاب کنید

لطفا نظرتونو در مورده این پست بدین

ممنون میشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

بد منو شکوندی...خیلی بد

                                                            ستاره ی کور

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای- در این غروب

می برم به اشیان خود پناه!!

 

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان از این ملال بی زوال

رانده از عشق و آرزو

مانده ام همه غم همه خیال

 

سر نهاده چون اسیر خسته جان

در کمند روزگار بد سرشت

رو نهفته چون ستارگان کور

در غبارکهکشان سرنوشت

 

می روم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا تو را دوباره مهربان کنم

 

این زمان نشسته بی تو با خدا

آن که با تو بود وبا خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ

آن که خنده از لبش جدا نبود

 

بی تو  من کجا روم؟کجا روم

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خودم کنم فرار؟!

 

تا لبم دگر نفس نمی رسه

ناله ام به گوش کسی نمی رسد

می رسی به کام دل بشنوی:

ناله ای از این قفس نمی رسد....!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

یه پست عجیب!!!!!!فکر کن...تصمیم بگیر تا دیر نشده....

سلام من معذرت می خوام که دیر اپ کردم هر چند که وب من اینقدر بیننده نداره که براشون مهم باشه

خلاصه ببخشید اگه دیر شد

یه متن زیبا که منو تکون داد شاید شما هم تکون بخورید

اما تا روش خوب فکر نکردی نظر نده

 

 بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر (انگلستان) نوشته شده است: كودك كه بودم مي خواستم  دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم

" هرگاه با دیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با خــــــــدائید دیگران را "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 5:40 قبل از ظهر  توسط حمید رضا  | 

تقدیم به گل خودم...

  یه کلبه دور از همه کس                         واسه من و تو واسه ما


  یه جایی دنج و خلوتی                               یه جایی دور از آدما


  یه باغچه از گلهای رز                              بارون پشت پنجره

  آتیش و چای تازه دم                                رفتن تا اوج خاطره

  من و تو و صدای باد                               یه زندگی شاد شاد

  بهت بگم دوسم داری                                بهم بگی خیلی زیاد

  مرغ و خروس مزرعه                               یه زندگی سبز و پاک

  شیرین ترین روز های عمر                         باشیم به همدیگه هلاک

  مهمونمون باشن گلا                                 قناریا و بلبلا  

  همسایهامون سبزه ها                               عقاقیا هو سنبلا

  صابخونمون خدای خوب                           اون که همیشه یاوره

  هلاهل زندگیش                                      هر که ز اون غافله

  خدای من تو می دونی                              دلم به تو بسته شده

  خودت می دونی که دلم                             از زندگی خسته شده

  مدد کن ای خدای خوب                              این همه خواب به آب نشه

  آرزو های شیرینم                                     به تلخیه سراب نشه

                               به تلخیه سراب نشه....

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

اشک....

 اشک : دکتر علی شریعتی چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ، وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک . اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در دل می رود!!

     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

                 مادر

 مادر
 مثل زلال آب
 يا هبوط عشق
 يا جنون ايثار
 و انگار واژه ها مثل هميشه دربرابر
 حقيقت بودن و حقيقت ماندن
 و حقيقت خوب بودن
 حقيرند
 چرا كه ايزد مادر را آفريد
 تا آنچه را كه واژه ها نميتوانند بشناسند
 قلبها با تمام حضور حس كنند
 آنچه كه مغزها در برابرش بي سلاحند
 تمام تماميت عشق را
 و چه زيبا به تصوير كشيد خداوند مادر را و مادر عشق را
 خداوند عشق را و عشق مادر را
 و اينها هبوط امنيت است و آرامش مثل آغوش گرم و امن مادر
 
دوستت دارم مادر

 روزت مبارک مادر عزیزم.....

و روزتان مبارک مادران عزیز ایران زمین

از اینکه دیر شد منو ببخشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

خداوند خوشحال شده بود....(عکس از رضا)

     عاشقانه ترین بوسه

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم

    دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

نمی دونی چقدر دوستت دارم....

         دوستت دارم  

 

                     

 

      

این عکس ها رو آقای رضا نوربخش زحمت کشیدن و واسه من و گلبرگ دروست کردن

آقا رضا دستتون درد نکنه

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

زیستن بی تو نمی خواهم ، نمی دانم.....

  شعر را باور نکرده ، شاعرم انگار
  داستان ناورده هرگز ، راویم اینک
  خالق و طراح و سرگردان
  همه حیران حیرانم
  یه دیوانه ، یه مجنونم
  قصه می دانم ،
  شعر می خوانم ،
  طرح می بینم ،
  چرخ گردانم
.
  چه کس داند که شاید گر نباشی تو

  زبانم لال
...
  نباشی با من اما ای گل زیبا

  زیستن بی تو نمی خواهم ، نمی دانم

                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

خطاب به ما

من پروردگار هستم و امروز به همه مشكلات تو رسيدگي مي كنم. به ياد داشته باش كه من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي تو را در موقعيتي قرار داد كه در توان تو نبود، پس هيچ كوششي براي حل آن نكن. فقط آن را به من واگذار كن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!!
گره همه آن مشكلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني كه آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمركز نكن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي كه داري فكر كن. چيزهايي كه موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند
.
چنان كه خود را در ترافيك سنگين خيابان يافتي كه هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي كنند كه حتي داشتن اتوموبيل شخصي و رانندگي كردن را در خواب هم نمي بينند
.
چنان چه يك روز كاري را سپري كردي، به كسي فكر كن چه چند سال است بيكار است
.
چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به كسي فكر كن كه هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است
.
اگر غصه مي خوري كه تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فكر كن كه براي سير كردن شكم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام كاري طاقت فرساست
.
اگر اتوموبيلت در وسط جاده خراب شد و تو كيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فكر كن كه معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي
.
چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فكر كن كه مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه كردن در آينه و مرتب كردن موهايش را دارد
.
اگر دچار ضرر و زيان شدي و با خود فكر كردي كه اين چه زندگي اي است، از خودت برس كه هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟

شكر گذار باش زيرا افرادي در اين كره خاكي زيسته اند كه حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند
.
اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش كه
:
?ممكن بود تو خود يكي از آن ها باشي?

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

دلمو دوختی..با رگهات دوختی..اما نگفتی تو نباشی من با کدوم دل گریه کنم....

گلم چند روزی میشه ازت بی خبرم کجایی؟؟

عزیزم بیا ما بی مرام باشیم

دلم میخواد بغلت کنم اما می ترسم...

آره

می ترسم

چون فکرمی کنم که با بغل کردنت احساس اسیر شدن بهت  د ست می ده

اولین روز آشنایی

روز اولین برخورد

تو

دختری زیبا و با گذشت

من

من چی؟

پسرکی بی سرو پا

و تنها

تنها تر از تاریکی بودم

تو تاریکی وجودم

دلمو

دل پاره پورمو

بهت نشون دادم

یه دل پاره

زودی از دستم قاپیدی

سرتو پایین انداختی و رفتی

منم نگاهت می کردم

فکر کردم دیگه دل بی دل

دلمو از دست دادم

اما

فردا اوردی گذاشتی در کلبه ی منو رفتی

دل دیگه پاره نبود

دوخته بودی،،با رگهای بدنت دوخته بودی

مونده بودم آخه...آخه منظورتو از این حرف فهمیده بودم

اومدم پیشت خواستم بگم دوستت دارم

اما تو خیلی زرنگ تر از این حرفایی

یوهو حرفمو قط کردی و گفتی

دوستم داری

سکوت بعدش خیلی واسم خوشایند بود

چون داشتم آب می شدم

ولی حالا نیستی

نمی دونم کجایی؟

اما می دونم هنوزم دوستم داری

زود بیا

چون منم

منم

منم......

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

بدون شرح.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

براستی فقیر کیست؟؟؟....

روزي يک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به يک ده بزرگ برد تا به او نشان بدهد که مردم آنجا چقدر فقير هستند آنها يک شبانه روز آنجا بودند در راه بازگشت ودرپايان سفر مرد از پسرش پرسيد:چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ پسرگفت:فهميدم که ما درخانه يک سگ داريم وآنها چهارتا. ما در حياتمان يک فواره داريم وآنهارودخانه اي دارند که نهايت ندارد.مادرحياتمان فانوس هاي تزييني داريم وآنها ستارگان رادارند ممنونم پدر! تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم!

نظر شما چیه؟؟

براستی کدام یک فقیر است؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

دلم تنگ شده ....

دلم تنگ شده است برای طنين صدای مهربانت...
من دلم تنگ شده ، آری دلم اينقدر تنگ شده که

نمی توان از روزنه کوچکش به بيرون از دلم نگاه کنی
....
دلم برای چشمهای سياهت تنگ شده
....
شب ها زمزمه نکردنه صدای قشنگت در گوشم عذابی سخت شده
...
آری تحمل اين فاصله ديگر برايم از سخت هم مشکلتر شده
...
نازنينم ، قشنگم،دلم برای دوستت دارم هايت نيز تنگ شده
....
دلم اينقدر تنگ و کوچک شده که آن را از پشت دريچه قلبم قفل زدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

خدا داد بزنم صدا مو می فهمی؟؟؟...

                                              درد دلهای شبانه ی یک کودک ...

خدايا ...
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالايی و من اين پايين
نمی دونی وقتی فکر می کنم همين الان ميليون ها نفر دارن باهت حرف می زنن

و تو حرف همه رو ميشنفی چه احساس خنده داری بهم دست ميده
.
خدايا .. می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی .. آخ زبونمو گاز می گيرم
...
خدايا راستشو بگو تو چن تا گوش داری .. چن تا چش داری
...
چن تا زبون بلدی آخه ... چينی و ژاپونی خيلی سخته ... فرانسه هم همينطور
...
خدای من .. نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟

آخه تو خدای من که نيستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حيوونی
..
خدايا منو می بينی اصلن .. يا اصلن منو ديدی .. اسمم می دونی چيه و شماره شناسنامم ؟

خدايا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی
...
چرا تو همه جا هستی وقتی هيچ جا نيستی
..
خدايا ... چرا ازون اول که نديدمت غيب بودی ؟

می خوام ببينمت ... حتی اگه به قيمت جونم باشه ... درکم میکنی ؟
اصلن الان بيداری يا خوابی .. شايدم جلسه داری
...
خدايا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟

خدايا ما آدمای بدبخت ميون جنگ شيطون با تو چه کاره بيديم ؟
اصلن چرا بهش ميدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو
.
خدايا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جيززززه ؟

نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من يه بازيچه بيشتر نيستم توی دستات
...
خب تو حق داری .. تو خدايی
...
خدايا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟

سردمه ... کسی اينجا نيس .. همه مردن
...
خدايا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی
...
سرم درد می کنه .. گيجم ... منگم .. خوابم مياد ... خدايا قرص داری ؟

دهنم خشک شده ... مورمورم ميشه ... کاش بابام زنده بود ... اونو تو کشتی خدايا ؟
چرا تنها ديدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
خوابم مياد ... نمی دونم ... شايد امشبم حرفای منو با حرفای بقيه قاطی کردی
...
راستی پیش تو هم الان تاریکه ؟

خدایا من می ترسم
...
خسته ام
...
خدايا شب به خير

نظر بده وگرنه دعا می کنم بری جهنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

الهی...(پست از مریم)

الهی ! تو پاک آفریدی ، ما آلوده کردیم .
  الهی ! وای بر من اگر دلی از من برنجد .
    الهی !در بسته نیست ، ما دست و پا بسته ایم .
      الهی ! که الله گفت و لبیک نشنید.
         الهی !چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم .
           الهی ! از من آهی و از تو نگاهی .
              الهی ! شنیده ام که گفته ای :«چه کنم با مشتی خاک ، مگر بیامرزم»

 خدايا شكرت كه غم را آفريدي درد را آفريدي دلتنگي را آفريدي اشك را آفريدي چرا كه اگرهميشه مي خنديدم وشاد بودم تورا ازخاطرمي بردم اين واقعيت است من انقدرنمك نشناس هستم كه تنها تورا درغمهايم صدا كنم چرا كه شانه هايم توان تحملشان را ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

نیتون....مغز رو برم!!!!!!

                                    نیوتن یا پاسکال

همه‌ي دانشمندان مي‌ميرند و به بهشت مي‌روند. آنها تصميم مي‌گيرند كه قايم‌باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي‌كنند به جز نيوتن. نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين مي‌كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي‌ايستد. اينشتين مي‌شمرد: 1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز مي‌كند و مي‌بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي‌گويد: "سوك‌سوك نيوتن!!" نيوتن انكار مي‌كند و مي‌گويد نيوتن سوك‌سوك نشده است. او ادعا مي‌كند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون مي‌آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي‌كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي‌گويد: "من در يك مربع يه مساحت 1متر مربع ايستاده‌ام... اين باعث مي‌شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است، من پاسكال هستم، پس"سوك‌سوك پاسكال!!!".

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

اینم واسه تو.....

طناب

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  | 

خدا همشه با ماست...

                                      یکم دقت کنی تو هم می تونی ببینی

  دمد مای غروب کنار يه ده قشنگ , توی دشت سر سبز يه <بابائی> وايساده بود .
  می خواست مناجات کنه
!
  روبه آسمون کرد و گفت : خدايا خودتو به من نشون بده
!
  يدفعه يه ستاره دنباله دار از اين ور آسمون به اونور آسمون پر کشيد
!
  طرف که تو باغ نبود دوباره گفت : خدايا با من حرف بزن
!
  يهو صدای چهچه يه بلبل سکوت دشتو شکست ولی
....
  بازم گفت : خدايا لااقل يه معجزه نشونم بده
!
  يدفعه صدای گريه يه بچه که همون وقت بدنيا اومده بود , دشتو گرفت
.
  يارو بازم نگرفت
!
  گفتش لااقل دستتو بزار روی سرم
!
  خدا از اون ور آسمون دستشو آورد گذاشت رو سر اون مرد
.
  مرد که حوصلش سر رفته بود با دستش پروانه سفيد خوشگلی که روسرش نشسته بود رو پر داد و رفت
!

  یاد بگیریم که میتونیم در لحظه لحظه گذر عمرمون خدا رو ببینیم
( خدا همیشه با ماست)

        

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط حمید رضا  |